انتشار کتاب مستطاب .. هشلفانه ها ..

 

ادره ی کل فرهنگ (بررسی و نشر کتاب)

موضوع : کتاب مستطاب " هشلفانه ها "

سلام علیکم

قصد داشتم در این نامه درباره ی مواردی که در بررسی کتاب از سوی شما بررسی کنندگان از آن ها با عنوان ِموارد ِ گنگ و مبهم نام برده شده بود ، توضیحاتی ارایه داده و خواستار ِ بررسی مجدد ِ کتاب ، با توجه به این توضیحات شوم،اما وقتی حجم  مواردِ مبهم ِ مشخص شده تان را دیدم که بیست و چند صفحه از کتاب ِ پنجاه صفحه ای ام را شامل می شد ، خود به خود از تصمیم ِ اولیه منصرف شدم. چرا که این به اصطلاح ابهام زدایی که من نام ِ آن را دیگر توضیح ِ واضحات می گذارم، آن هم برای بیست و چند صفحه ، خود مثنوی ِ هفتاد من کاغذی خواهد شد و به احتمال ِ زیاد ، گره  دیگری بر گره ها خواهد افزود . هر چند من از قبل و در مقدمه ی کتاب ، بروز ِ چنین مشکلاتی را در خوانش پیش بینی کرده و نوشته بودم که :« هر کس به اندازه ی وسعش از آن بهره ها تواند برد . » و پیشا پیش اخطار داده بودم که ممکن است برخی از خوانندگان احساس کنند نخود و لوبیای کرم خورده تناول می فرمایند ، ولی این را هم تذکر داده بودم که اگر خواننده ای توانست با کتاب ارتباط برقرار کند می تواند از این آش ِ در هم جوش برای افزودن برگوشت ِ تن اش استفاده ی بهینه نماید . شما بررسی کنندگان ِ کتاب هم که انگار فقط لوبیای کرم خورده نوش ِ جان کرده اید این فرصت را از کتاب گرفتید تا همپای دیگر  کتاب های با ارزش یا بی محتوا ، که سالانه مجوز ِ انتشار گرفته و در بازار ِ کتاب هستند ، حضور یافته وبا خواننده ی احتمالی ِ خود ارتباط برقرار کند . البته این رفتار ِ شما مرا به یاد سخن ِ نمی دانم کدام فیلسوف به نمی دانم کدام فیلسوف ِ دیگر می اندازد که گفته بود :« گمان مدار هر آن چه را که تو از آن سر در نمی آوری ، بی معنی است .»(نقل به مضمون) و اگر این نامه تغییری در نظرتان نسبت به کتاب بوجود نیاورد که مطمئنن هم چنین خواهد بود بگذارید آب ِ پاکی را روی دستتان بریزم و اولین بقّال ِ تاریخ باشم که به ترش بودن  ماست اش اعتراف می کند ، آن هم به صورت ِ کتبی و با امضاء . فقط لطفن قابلمه را با محتویاتش به من برگردانید .(منظورم همان نسخه ای از کتاب است که به آن اداره امانت داده بودم)

_عزیز ، ماست ِ من ترش است. 

                                                               
امضاء     

*فقط یک توضیح: « بگذریم از این که تا آمده بودم بزرگ شوم زندگی را به گند کشیده بودند... » ص 12 سطر ِ آخر،به دوران ِ منحوس ِ پهلوی اشاره دارد؛خیالتان تخت ِ تخت.

/ 10 نظر / 22 بازدید
mojtaba

salam webloge zibaee dari dooste khoobam be manam sari bezanid mamnoonam[گل]

ف.فریاد

سلام با این اوصاف کنجکاو شدم کتابتو بخونم.خبرم کن اگه راهی هست. حرص نخور فعلا زور دست لمپنه

mojtaba

یک پنجره برای دیدن .... یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم ... سرشار میکند! [گل]

mojtaba

یک پنجره برای دیدن .... یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم ... سرشار میکند!

محمود

آخ آخ دوران منحوس پهلوی یادش بخیر.... وقتی نامه تون رو خوندم یاد خودم و بچه های انجمن نسل نو افتادیم که واسه یک همایش ساده توی دانشگاه باید از هزار جا مجوز میگرفتیم و واسه هرکدوم هزاربار توضیح میدادیم که چکار میخوایم بکنیم و هزارتا تعهد و باید و نباید رو امضا میکردیم و آخرشم مواخذه میشدیم که چرا همچین بود و چرا همچون نبود. حالا ما که نبودیم اما به هرحال یاد دوران منحوس پهلوی بخیر !

zaHrA

ینی مجوز چاپ نگرفت؟