فقط همه و دیگر هیچ

من فقط سه چهار بار کبوتر و خرگوش از توی کلاهم برایشان درآورده بودم

آن ها هر بار با خوشخیالی مضحکی دست می زدند و تاریخ دقیق نفرین پدر نوح را هم گوشزد می کردند

 

من احتمال آنفلوآنزای مرغی را رد نمی کردم

ولی خیر سرم مطمئن بودم که ایدز نخواهم گرفت

آن ها به زندگی مبتلا بودند و درمانش را باور نداشتند

 

این وسط خرگوش ها مدعی دیدن صداهای عجیبی بودند..

/ 33 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

ممنونم بابت حضورت! رفیق![گل]

خشایار

زنده ای ؟

سارا

سلام دوست عزیز با افتخار دعوتتون میکنم :: سپاس

فرزانه

سلام .... من باید سه باره بخونمش این متنتو ...چقد فلسفی مینویسی و البته زیبا

فرزانه

تمام شهر از بس عاشقی کردند قهارند ,من اما ناشیانه دوستت دارم...