یک مشت شعر

آی اونایی که دارین اون ور ِ دنیا حموم ِ آفتاب می گیرین

 

از دار ِ دنیا

با یه وجب خاک وُ

یه نگا آسمون

یه قاچ خورشید وُ

یه آسمون ابر _ که همیشه ی خداش رو دستم موند _

از همون بچّگی

هر بار خواستم جورچینمو بچینم

یه حسّ ِ دهاتی ِ لعنتی خفتمو چسبید

 

آی ی اونایی که دارین اون ور ِ دنیا حموم ِ آفتاب می گیرین

آی ی ی اونایی که دارین اون ور ِ دنیا حموم ِ آفتاب می گیرین...

/ 29 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ب ه س

خوبه شعرات...جدی میگم...بازم بگو

فرزانه

ديواري بلند خدائي در آن سوي انساني در اين سوي و مردي بر فراز ديلماج هر دو سوي و دستمزدي دقيقه شمار از احمد حیدر بیگی ............... چقدر این شعر با شعره همخوانی دارد ..یک حس مبهم یک درد ناگفته و نهان شده ممنونم کاش کمی بیشتر بسرایی...

سيد

سلام ما هم يه جورايي انور دنياييم اما همام آفتاب نميگيريم [گل]

فرزانه

پس یه چیزی در این شعر هست که هر چیزی رو در اذهان مختلف تداعی میکنه...

فرزانه

سلام دوست من ممنونم از کامنتهات ممنونم از همراهیت و محبتهای صادقانه ات[گل]

ژولیده های ِ روان

بگذار تا کمی ویتامین جذب کنند!

آیدا

[گل] ی شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای بروی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک فروغ فرخزاد

سید

سلام ممنون از حضور همیشگی شما[گل]